پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )
مقدمه 12
تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )
پل نويا متخصّص برجستهء عرفان اسلامى بود . در حقيقت ، كلمهء « متخصّص » وافى به مقصود نيست . نويا بى گمان دانشمندى كامل و دقيق و مو شكاف بود . ولى شك نيست كه در مورد او ، علاقهء دائم و تقريبا انحصارى به عرفان تعهّدى عميقتر از صرف كنجكاوى علمى بود ، و مىبايست به مسألهاى شخصى پاسخ دهد ، هر چند در ظاهر چيزى از اين معنى نشان داده نمىشد . من نمىتوانم با اطمينان تمام بگويم كه اين مسئله شخصى كدام است ، زيرا پل نويا در امور مربوط به شخص خود فوق العاده راز پوش بود و احساسات خود را نشان نمىداد . ولى من تصوّر نمىكنم كه اگر كسى در « صورت » ى كه مؤمنى به ايمان خود مىدهد دلايلى درونى جستجو كند ، رفتارى غير عادلانه نسبت به ايمان او مرتكب شده باشد . يكى از مهمترين دلايل شايد وضع تبعيدى و آوارگى او باشد . احساسى كه عارفان بيش از همه با آن مأنوساند همانا احساس غربت است ، يعنى اين فكر كه انسان در جايى كه بايد باشد نيست . بى گمان يكى از عناصر اساسى تشكيل دهندهء شخصيّت نويا همين احساس بوده است . نويا اصلا از مردم عماديّه ، واقع در منتهى اليه شمال عراق ( در سى كيلومترى مرز تركيه ) بود ، و از جهت تولّد به اقليّت مسيحى معروف به « آسورى » سريانى زبان تعلّق داشت كه ميراثى دور از كليساى نسطورى بر جاى مانده در بطن كردستان عراق است . سرنوشت او چنان بود كه وطنى چنين فوق العاده را ترك گويد ، و حتى رفته رفته از آن دور تر شود : نخست به موصل نزد دومينيكيان مىرود ، بعد در لبنان يسوعى مىشود و سپس به فرانسه مهاجرت مىكند ، تبعيدى شايد خود خواسته كه البته سرنوشت بسيارى از خاور نزديكيان ، مخصوصا در ميان اقليّتهاى مسيحى بوده است . با اين حال اين تبعيد براى نويا زخمى نهان و عميق بود . او با همهء دلبستگيى كه به لبنان و فرانسه ( و همچنين به مراكش ) داشت و با همهء لذّتى كه از زندگى در اين كشورها مىبرد ، به گمان من ، همواره ولو در سطح زبان ، خود را شخصيّتى مستعار احساس مىكرد . مجبور بود كه دائم چه به عربى و چه به فرانسه بيان ما فى الضّمير كند ، ولى اين دو زبان - كه او آنها را در كمال مهارت به كار مىبرد - همچنان در نظر او زبانهاى بيگانه بود : اين اعتراف را پوشيده در مقدّمهء كتاب تفسير قرآنى و زبان عرفانى خود آورده است . « 1 » به نظر من ، يكى از دلايل تمايل نويا به عرفان كه در طلب وحدت و در حسرت و جوياى حق است همين درد درونى گسيختگى بود كه هرگز آرام نگرفت . من فرضيهء ديگرى دارم كه آن نيز جسورانه است . و شايد اگر پل نويا آن را از زبان من مىشنيد برمىآشفت . فرض من اين است كه اگر او زندگى علمى خود را در مطالعهء عرفان اسلامى صرف كرد بدان سبب نيز بود كه در آن وسيلهاى براى قبول سازندهء وضع عربى ( يا عربى زبانى ) مسيحى خود و حلّ مشكل وجود مىيافت ، در حالى كه عربى عمدتا زبان اسلام
--> ( 1 ) . نگاه كنيد به همين كتاب ، ص 4 .